تبليغاتX
phanose xis

 

 

رفته بودم پارک نبش خیابان هواخوری.

 

مردی تک وتنها روی نیمکتی نشسته بودوسرشو تا گردن فرو کرده بود

 

تو روزنامه ای که دستش بود.ترجیح دادم برم پیشش بشینم.

 

غرق در مطالعه بود.

 ...........................

 

 

::ببخشید!.اجازه هس کنارتون بشینم؟

 

/دوتا خوبه . سومی اضافه ا س.

 

::کاملا موافقم.

 

 .............

نشستم بغل دستش.شروع کردم به کشیدن نفس عمیق...

 

دقایقی که گذشت هوس کردم یکی رو داشته باشم که دو کلوم باهاش

 

اختلاط کنم.آخه حوصله م سررفته بود.

 

این مرد هم که سرش تو روزنامه ش بود.

 

به خودم جرات دادم سر صحبتوباهاش واکنم واز یه جایی شروع کنم.

 

.................

::معذرت میخوام.. اون توچی نوشته؟

 

/توچی چی نوشته؟

 

::مطالب روزنامه تونو میگم.

 

/آها..نوشته.. آمار مرده ها هرروزداره بیشترمیشه.

 

::پس گورکن ها کارو بارشون حسابی سکه اس.

 

/فکر نمیکنم .

 

::خب اونوخ تکلیف مرده ها چی میشه؟

 

/رو زمین می مونن.

 

::عجب. تو روزنا مه نوشته؟

 

/تو روزنامه چیزای زیادی نوشته میشه.

 

::حتما جایی خوندین.

 

/نه..کافیه بو بکشین.

 

::هووووووم..منکه چیزی حس نمیکنم.

 

/کثافت قدرت هم به همین چیزاشه دیگه.

 

::منظورتون چیه؟

 

/حکومت مرده ها بر زنده ها.تا حالا بهش فکر کرده بودین؟

 

::نمیدونستم.

 

/اینکه دنیا داره دست مرده ها می افته؟

 

::جالبه.

 

/براهمین قطر لایه ازون هرروزداره بیشتر میشه.

 

::چه ربطی داره؟

 

/چون اداره کردن صنعت دست مرده هاست.

 

::شما این چیزا رواز کجا میدونین؟

 

/من سیاستمدار نیستم ها.

 

::من ازسیاست واین جور چیزا بدم میاد..متنفرم.

 

/خب این یعنی اینکه مرده ها نمیتونن زنده ها رو تحمل کنن.

 

::برعکس..این زنده ها هستن که تحمل مرده ها براشون سخته.

 

 

 

یه دفه سرشو از توروزنامه ش کشید بیرون وزل زد توچشام.

 

 

 

/یه مرده آشغالیه که باهاس دفن بشه..وگرنه بوی کثافتش

 

همه جاروبه گند میکشونه.من به مرده سوزی هیتلرنمره بیست

 

میدم.

 

::خواهش میکنم بحث روعوض کنین.تواین هوای پاک گه گیجه

 

میگیرم.

 

/ولی من خوش ندارم اکسیژن نفله بشه.

 

 

سرشو دوباره فروکرد توروزنامه ش.ترجیح دادم لالمونی بگیرمو

 

جیکمم درنیاد.ولی انگار تنم میخارید دوباره باهاش بحث کنم.

 

 

::خب ..دیگه چه خبر؟

 

/یه مرده ای رو میخواستن دفن کنن.یهو زنده شده.

 

::اون تونوشته شده؟

 

/اوهوم.

 

::فکر کنم روزنامه تون مختص مرده ها می نویسه.

 

/وختی حکومت دس مرده ها باشه بیش ازاین نمیشه توقعی داشت.

 

درج مطالب تو روزنامه ها طبق قوانین وظوابط مرده ها.

 

 در غیرصورت خرتو میچسبن ومیندازنت توهلفدونی...

 

حالام نفستونوبکشین.هوا خیلی عالیه.مناسب ریه هاتونه.

 

منم روزنامه مو میخونم.

 

 

مطمئن بودم طرفم یه آدم معمولی نیس که باهاش بحث کنم.

 

باید اعتراف کنم که جلوش کم اورده بودم.بنابرین تصمیم گرفتم تنهاش بذارم.

 

 

::حس میکنم مسموم شده باشم.

 

/آره..راس میگین. منم حسشو دارم.انگار دارم بو میگیرم.

 

یه چیزی تو مایه های گه وکثافت.

 

 

قبل از اینکه حرکتی بکنم بلند شدو مث دفه قبل زل زد تو چشام.

 

 

/گوش کنین آقا!.یه مرده همیشه یه مرده س.

 

 

روزنامه شو رونیمکت پارک گذاشت ورفت.

 

 

همین جورهاج و واج مونده بودم واین مردی که ملاقاتش کرده بودم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط matin  | 

 

دم غروبه .

 

دلم گرفته.

 

ذات غروب همینه..دلگیره.

 

مادر داره رختارو از رو طناب ور میداره.

 

تو حیاط.نشسته ام لب حوض.

 

مث همیشه زل زده ام به ماهی ها.

 

رفته ام حسابی تو فکر.

 

جون کندن برا یه لقمه نون .یه مشت اسکناس.زیر تیغ آفتاب جنوب.

 

عطش.

 

تا دلت بخواد سراب.

 

تراوش عرق ازمغزو استخوون.

 

شدت گرما کم مونده که آدما روباهم دس به یخه کنه.

 

می شی عین برج زهر مار.به اندازه کافی پوست می اندازی عین مار.

 

اونوخ لاابالی محله وسط ظهرکه سنگ از گرما آب میشه

 

زیر سایه درختی کناردیوارمیشینه با نیکوتین وچند تاگاز

 

 سمی حال   میکنه.دنیا براش عین بیابون برهوته.

 

انگار هیچ کسو نمی بینه.

 

الا خودش ودنیای خودش...

 

 

::چته؟

 

 

انگار صدای مادر منو از یه خواب سنگین بیدار می کنه .

 

 

//بامنی؟

 

 

::دختره هوش حواس برات نذاشته ها. کروکورت کرده حسابی....

 

 بهت گفتم اینا وصله تنمون نیستن..گوشتوگل گرفتی...

 

.جون کندی مثل سگ توگرما رفتی ریختی تو حلقش..

 

خوب که چزوندت .بهت گفت برو به سلامت ؟..

 

ناراحتی ؟...بایدم باشی .چی فکر کردی ؟ من بدتراز توام ..

 

از غصه سرمو نمیتونم رو بالش بذارم...

 

رمبیدی تو گل مث خر.رفتی زیر بار قرض ..

 

کسی نیس درت بیاره.خودتو توآینه دیدی؟..

 

نفرینش کنم دم غروبی..

 

 

حرفای مادرکلافه م میکنه عین گرما...غصه ام میگیره..

 

دلم میخواد برم داخل حوض.

 

کز کنم گوشه حوض کنار ماهیها..

 

زیر آب بمونم تا حرفای مادرتموم بشه....            

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط matin  | 

 

 

میتونی فکرشو بکنی که  یه وختی ممکنه تو خوابت منو ببینی؟..

 

شایدم ببینی .

 

اونوخته که  نمیدونی چه خوابایی برات دیدم .

 

حتی  نمی تونی  خوابشم  ببینی.

 

حالابگیر بخواب .

 

شاید تو خوابت منو دیدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط matin  | 

 

بهت گفته باشم ها .به مامانت بگو منو با  عروسای دیگه ش مقایسه نکنه که دل حوصله آبجی تو ندارم دم به دقیقه بهم زنگ بزنه چه خبر؟.من تواون یخچاله آب نمی خورم.  از اون اجاقایی که   شعلشون تموم اتوماتیکه وسر ساعت خاموشو روشن میشه میخوام.نمی تونم برا خودم یه نیمرو درس کنم چه رسه به توکه باهاس ظرفا روبذاری تو آشپزخونه خودتم بشوری بندازی لباساروتو ماشینی که  میشوره .خشک میکنه .اتومیکنه.آخه باهاس سرپا وایسم تا خط اتوی لباسام نشکونه.مگه میخوای آرتروزبگیرم رو اون مبلایی که...الو...الو..الو......

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط matin  | 

 

نیمه های شب ...توی پیاده رو ..سایه دو نفر توی تاریکی

 

::بیداری؟

/خوابم نمیبره.

::نشستی زل زدی به چی؟

/دارم با این فانوسه حال میکنم.

::خاموشه که.

/میدونم.

::پاشو..پاشو بخواب..صب کلی کار داریم.

/میذاری یه امشبی تو خودمون باشیم یا نه؟

.::منکه رفتم بخوابم.

/یه عمر کپیدی. یه شبو قلندر باش چی میشه؟

::نذر دارم مگه؟..بروفکر نون باش .

/بخواب بابا..یکی ندونه فکر میکنه کارمنده.

::ببینم تو امشب چیز خور نشدی؟.می خوا ی یه خورده دوا گلی ملی

چیزی بریزم توحلقت؟.ها..؟ آخه این فانوسه چی داره که بهش زل زدی؟

/جون تو شعلشو نیگاه کن .

::کدوم شعله.منکه چیزی نمی بینم.که

/چشتو واکن.

::گرفتی منو؟

/کوری ؟ نمی بینی شعلشو؟

::خواب نما شدی ..بگیربتمرگ.

/برو بمیر.

::آخه کدوم دیوونه ای نصفه شبی به یه فانوس خاموش زل میزنه؟

/تا چشت درآد که نمیدونی چی به چیه؟

::یعنی تو میدونی ؟

/بله که میدونم.

::خب جناب فیلسوف .بگو اگه چیزی هس مام فیض ببریم.

/قول میدی بین خودمون بمونه؟

::مگه میخوا ی بانک بزنی ؟

/نه بابا همینجوری گفتم.

::خب بنال.پروفسور.

/ کسی که این حوالی نیس فال گوش وایساده باشه؟

::زرتو میزنی یا یه تیپا حوالت کنم.؟

/خیله خب بابا ..بی جنبه... ....داشتم میگفتم..چند شبه که توبحر این

فانوسه رفتم حسابی.

::خب.

/میدونی.. دارم فکر میکنم وختی منو تو صبحا نیستیم این فانوسه خاموشه

::خب.

/وختی هم شبا میایم دورهم باشیم روشنه

::خب

/یعنی اینکه روزا میخوابه شبا بیداره عین جغد.

::خب.

/خب و کوفت. همین دیگه.

::آفرین.باریکلا..ببینم معلمت کی بوده ؟.

/جفنگ گفتم؟

::ده همین حرفارو زدی که حالو روزت این شده دیگه..

/مگه چمه؟

:: چت نیس.به شتر گفتن پشتت کجه گفت کجام راسته؟

/نفهم من دارم راجع به یه قضیه مهم حرف میزنم.

::ببند اون چاه مستراحتو..قضیه مهم..قضیه مهم. نصف شبی زل زدی پا ی

این لکنته هم منومنتر خودت کردی هم خودتو مچل .اونوخ میگی قضیه جدیه؟

/براچی دری وری میگی ؟ من گفتم دارم فکر میکنم.

::میخوام صد سال سیاه فکر نکنی.تواین نصفه شبی یه جکو جونوری

میبینی که بیدار باشه .الا منو توئه چش سفید؟صب هم که سر کار میخوای

چرت بزنی ..با این حساب کاسبی ف.سک.

/ببینم اگه فردا صبح ببینی کوپونت باطل شده چی کار میکنی..ها؟

::کپه مرگتوبذار. هنوز کسی فرداشو ندیده.

/حالا اومدیمو دیدی .

::مگه قراره فردا خبری بشه ؟

/نه بابا همینجوری میگم.

::زر نزن..چی میخوای بگی ؟.

/قضیه فانوسس..

::جون ننم یه باردیگه از ین فانوسه حرف بزنی پس گردنتو آب میکنم.

/ده نمیدونی دیگه.. .خره !.عمر منوتو شده عین این فانوسه .

شبا روشنش میکنیم وروزاکور.اونوخ خودمون خاموشیم و یکی نیس روشنمون

 کنه که فکر خودمون باشیم.

::خیله خب بسه ..دلمو گرفتی با این حرفات .. بیخیال شو...بگیر بخواب.

/تو جواب منو بده.

::من چه میدونم.

/همین دیگه.آخر سرمیذارنمون تو یه قاب چهارگوش وچندتا بیل خاک هم

حوالمون الفاتحه.تازه گریه کن هم نداریم سر خاکمون .

::چی تو فکرته؟

/میتونیم تا آخر عمرمون خوش باشیم.

:: خوشی مال از ما بهترونه .نه منو توئه آسمون جل آس و پاس.

/ما کجامون آث و پاسه رفیق .سر کیستو شل کن.

::هیس ..یواشتر.. آبرومونو بردی ..میخوای عالمو آدم خبردار بشن .

/منکه زدم به سیم آخرو میخوام برم خوش باشم.

::خب برو..

/نیستی؟.

::جامون چی میشه ؟ فردا یکی دیگه جولوی این بانکه میشنه وپول میشمره.

/خب بشینه.مگه قراره برگردیم.سر خونه اول ؟

::یعنی برا همیشه ..

/شرو ور تعریف کردم .؟ پاشوبریم تا صبح نشده دس بکار شیم .

:: صب بریم . من خوابم میاد..

/نفهم .اگه صبح مارو توخیابون بااین وضع ببینن .ویه ساعت بعدش با یه

سرو وضع دیگه مستقیم میبرنمون هلفدونی.

::نه.جون من.راس میگی؟

/چی فکر کردی ؟. راه بیفت.

::ببین ..بدجوری سر دلم سنگین شده.

/مال دری وری های سر شبته..بجنب.

::صب کن ..جل وپلاسمونو جمع کنیم.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط matin  | 

 

آبستن کلمات شده ام.

باید کلی درد بکشم سرزاییدنشان.

سالم بیاورمشان یا سقط شان کنم.

امانم را می برد ضجه های افکارم.

نفسم به شماره می افتد.

دلم برای گریه تنگ شده.

می خواهم فریاد بزنم.

هی به پهلویم می زند قلمم.

:نترس!

/نمی ترسم. ولی شاید رفتم سرزا.

....

برایم صفحات سفید می آورد.

خیس آب وعرق شده ام.

......

یکی..دوتا..سه تا.

......

متولد میشوند کلمات.

هرکدامشان سازی میزند برای خودش.

می برمشان روی کاغذ.

میان صفحات.

صدای نفسشان را میشنوم میان جملات.

سطرها .

متن.

.......

می خوانمشان.

.....

احساس می کنم ..فارغ.. شده..ام.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط matin  | 

 

:تو فکری

/چیزی فکر نمی کنم.

:ولی تو فکر بودی

/بودم فایده نکرد بیرون اومدم.

:به چی فکر می کردی؟

/به اینکه..تو داری به چیزی فکر می کنی که من عمرآ بتونم فکرشو بکنم.

:ما رو گرفتی ها..آخه من فکرم کجا بود.

/چرا داشتی فکر می کردی.

:من هیچ کوفتی فکر نمی کردم.

/دروغ میگی .فکر کردی من هالوام؟

:چرا چرت وپرت میگی ..هر کی برا خودش فکری میکنه.

/به شرطی که به کس دیگه ای فکر نکنه.

:تو اینجوری فکر کن.

....

/داری میری؟

:مگه نمیگی هرکی باهاس به فکر خودش باشه.

/فکرشو میکردم که تو...

:من مث تو فکر نمیکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط matin  | 

 

همه بغضمو جمع کردم مچاله چپوندم گوشه دلم...

ساعتها باخودم ور رفتم و عین کرم دور خودم پیله زدم تا بهت بفهمونم من خودمم...

اما توچی؟

حتی یه لحظه هم...

ببین چه جوری دارم عین تف رو زمین پخش وپلا میشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط matin  | 

 

حسابی خیس شده بودم. دنبال چتری میگشتم که خودمو زیرش جا بدم .

 

ببخشید. میتونم زیر چترشما وایسم؟

چترم کوچیکه.

             ........................

معذرت می خوام .زیر چتر شما جاهست؟

نه.

ولی ..چترتون که خیلی بزرگه؟

خب بزرگ باشه.چترخودمه دوس دارم زیرش تنها باشم.

              .........................

اشکالی نداره زیر چتر شما بمونم؟

تا کی؟

تا وختی که بارون بند بیاد.

آخه اینم شد چتر؟..عین آبکش صدتا سوراخ داره..زیر بارون باشی سنگینتری.

هرچی باشه بهتراز اینکه زیر بارون وایسمو خیس شم.

نمیشه ..یه چتری بخرین..

پولشو ندارم.

هوا که آفتابی شد ارزون میشه.

یعنی تا اونموقع باهاس زیر بارون.... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط matin  | 

 کاغذای نقاشی شده شو رو سنگفرش پارک به ردیف چیده بود.

رو چارپایه تاشویی نشسته با چندتا قلم مو ویکی دوتا جعبه مدادرنگی

 وآبرنگ نقاشی میکشید.

                                                                               

                                                                    ...............

    قیمت این نقاشی چنده؟

    کدومو میگی؟

    همونیکه آسمونش سیاهه!

    اون فروشی نیس...سفارشیه..یکی دیگه رو انتخاب کن!

 

                                                                   ..................

     پسرم این نقاشی فروشیه ؟

     کدوم یکی؟

     همونیکه آسمونش آبیه!

     اون خیلی گرونه.

     می خرمش.

      برگه چکی ازجیبش درآورده دست پسرک داد.

 

    بیا ..هرچقدردلت خواست توش بنویس.

  

    پسرک نگاهی به برگه چک انداخت .قلم موش روبرداشته روی

      برگه چک آبی کشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط matin  |